X
تبلیغات
رایتل

دو پرنده یک پرواز

 

 

همه حرف ها را که نمی توان گفت ! خودت می دانی که همه هستی ام را در شوخی بازیگوشانه نگاهت باختم !

کویر قلب من هنوز به اشتیاق حرف هایت خواب باران می بیند .

کاش گفته بودم هراز گاهی چشمانت را باز کنی و روبروی همه فراموشی ها قاب بزرگ نگاه در انتظارم را ببینی

                                         کاش گفته بودم !

 

...

شبانگاهان لب دریاچه می رفتم

و می گفتم به خود

او یک شب آنجا دیده خواهد شد

من او را پیش از این هرگز ندیده

نام او را نیز نشنیده

ولی انگار باهم روزگاری آشنا بودیم

نمی دانم کجا بودیم

که من در نیلی چشمان او

او در کبود رود شعر من

زمان ها در شنا بودیم

شبی آمد ولیکن دیروقت آمد

نه فانوسی نه مهتابی

هوا بی تیره بود و دامن دریاچه پر طوفان

سوار قایقی گشتیم و بر خیزاب ها رفتیم تا دیری

ولی دردا چه تقدیری

من او را باز هم نشناختم

زیرا که شب تاریک بود و موج نیرومند

از آن سو قصه تلخی ست

ای افسوس ، ای اندوه

او را موج ها بردند

 

                          و اینک هر سحر در قلب من نیلوفری نمناک می روید

 

(( مفتون امینی ))

نوشته شده در پنج‌شنبه 1 دی‌ماه سال 1384ساعت 01:55 ق.ظ توسط اقبال نظرات (2)


Design By : Pichak

LinkDump
Archives
Links
Specific
Design
Others